از مخفی کردن مجروحیت تا شرح حال خودروی فرمانده
ناگهان خمپارهای جلوی ما به زمین خورد که منجر به زخمی شدن کف دست راست او شد، بهطوری که ترکش خمپاره وسط کف دست او را شکافت، او بلافاصله چفیه خود را به دور دستش پیچید و سریعاً سوار موتور شدیم.
به گزارش خبرگزاری حیات، پای صحبتهای رزمندگان و خانوادههای شهدا که مینشینی، خاطرات تلخ و شیرینی بیان میکنند که میتوان از این خاطرات منشوری از سیره شهدا به نسل جدید و آینده ارائه کرد، آنها که چه از کودکی و چه در دوران رزمندگی با شهید مأنوس بودند، میتوانند بهترین راوی در معرفی شهیدان باشند. در ذیل بخشی از این خاطرات که با سیری بر پرونده سرگذشتپژوهی سرلشکر شهید محمدحسن قاسمیطوسی «قائممقام لشکر ویژه 25 کربلا» به رشته تحریر درآمده است، از نظرتان میگذرد.
* حقیقتاً جنگ را امام زمان (عج) پشتیبانی میکردحسن رضایی سوادکوهی از رزمندگان واحد اطلاعات و عملیات لشکر ویژه 25 کربلا در دوران دفاع مقدس که تجربه حضور سرلشکر شهید محمدحسن طوسی را بهعنوان فرمانده این واحد لمس کرده است، می گوید: یک روز شهید طوسی صدایم کرد و گفت: «تویوتا را بنزین بزن و آماده شو میخواهیم جایی برویم».من قبل از اینکه شهید طوسی چنین دستوری بدهد تصمیم داشتم برای مرخصی به شهرستان بروم، ابتدا فکر می کردم به منطقه عملیاتی میخواهیم برویم، در مسیر هیچ سؤالی نکردم، پس از خروج از شهر اهواز به سمت اندیمشک، فکر کردم به مازندران میرویم خیلی خوشحال شدم.چند کیلومتری که از پلیس راه اهواز گذشتیم ناگهان به سمت راست تویوتا را منحرف کرد، در مسیر فرعی جاده در حرکت بودیم، بنده در این فکر بودم خدایا ! به کجا میرویم، خلاصه به جایی رسیدیم که دیدم یک سرباز ایستاده و با طناب مانع از عبور ما شد، سرباز جلو آمد و پرسید شما کجا میروید و از ما کارت شناسایی درخواست کرد.شهید طوسی با آن لبخند همیشگی خیلی متواضعانه یک کارت از جیب درآورد و به سرباز نشان داد، سرباز هم نیمنگاهی به کارت انداخت و طناب را انداخت و ما وارد منطقه شدیم، کمی که از او فاصله گرفتیم با خنده به من گفت: «آقای رضایی! واقعاً این جنگ را امام زمان (عج) پیش میبرد، سرباز بنده خدا اصلاً سواد نداشت».گفتم: «چطور مگه؟» شهید طوسی کارت را به من نشان داد کارت شناسایی نبود یک کارت خانوار مربوط به بسیج اقتصادی بود که اوایل انقلاب به خانوادهها میدادند.
* رفت و آمد به منطقه در نیمههای شبقبل از عملیات والفجر هشت شهید طوسی بیشتر اوقات به تنهایی در نیمههای شب به منطقه میرفت، یک روز به او گفتم «شما که همیشه خسته هستید و نیمههای شب برای شما رانندگی دشوار است چرا زودتر و در طول روز به منطقه رفت و آمد نمیکنید؟»در جواب گفت: «برادر رضایی! چون بیشتر نیروها مرا میشناسند و احتمال اینکه مرا در روز ببینند متوجه میشوند که در این محور خبری است شاید عملیات لو برود به همین خاطر من سختیها را تحمل میکنم و نیمههای شب میروم و برمیگردم».
* من با آنها چه فرقی دارم!شهید طوسی هر وقت از منطقه برمیگشت همان روز با توجه به اینکه منزل مسکونیاش در محوطه پایگاه شهید بهشتی بود به منزل نمیرفت، ناهار را با ما میخورد و گاهی اوقات تا دو روز نیز به منزل نمیرفت فقط به منزل زنگ میزد و با دختر و همسرش صحبت و آنها را مطلع میکرد که در پایگاه است.یکبار به او گفتم: «شما چرا به منزل نمیروید». در جوابم گفت: «مگر این بچههای واحد زن و بچه ندارند؟ من با آنها چه فرقی دارم».
* پنهان کردن مجروحیتعسکری معیلی از فرماندهان واحد اطلاعات و عملیات لشکر ویژه 25 کربلا در دوران دفاع مقدس، اظهار داشت: از سال 1359 با شهید طوسی آشنا شدم و در گروه عملیاتی سپاه ساری به نام گروه شهید، شبانهروزی به برقراری امنیت عمومی در سطح شهرستان ساری و حومه خدمت میکردیم.فرماندهی گروه شهید با شهید طوسی بود، از نظر اخلاقی بسیار خوشبرخورد، متین و باوقار بود، همیشه با دوستان سپاهی خود همانند برادر بود و هرگز تندی و بداخلاقی نداشت.بعد از یکسال بهعنوان فرمانده عملیات سپاه ساری معرفی شد، میتوان گفت ایشان با شکل و قیافهای که داشت ذاتاً یک فرمانده پرصلابت و باقدرت بود.در مسأله کاری اصلاً با کسی رودربایستی نداشت و قاطعانه در کار خود مصمم بود و در زمان درگیری منافقین در سال 60 ایشان با تشکیل تیمهای عملیاتی در سطح شهرهای استان به مبارزه علیه منافقین و خانههای تیمی آنها پرداخت و با تمام قدرت آنها را در هم کوبید.بهدلیل شایستگیهای فراوانی که داشت به فرمانده عملیاتی سپاه استانهای گیلان و مازندران که در آن زمان سپاه منطقه 3 کشوری معروف بود، منصوب شد.در طول مدت آشنایی و همکاری با شهید طوسی خاطرات زیادی از او دارم که یکی از آنها را نقل میکنم.در عملیات والفجر هشت او فرمانده واحد اطلاعات و عملیات لشکر ویژه 25 کربلا بود، بعد از یک هفته از عملیات در خط دوم پدافندی شهر فاو مستقر شدیم و بهدستور برادر مرتضی قربانی فرمانده لشکر جهت بازدید خط اول و گرفتن اطلاعات از آخرین وضعیت نیروهای دشمن به همراه شهید طوسی با موتور که رکاب آن خودم بودم به خط مقدم رفتیم.هنگامی که شهید طوسی با دوربین دید در روز مشغول برآورد نیروها و امکانات و تجهیزات خط دشمن بوده ناگهان خمپارهای در جلوی ما به زمین خورد که منجر به زخمی شدن کف دست راست او شد، بهطوری که ترکش خمپاره وسط کف دست او را شکافت، او بلافاصله چفیه خود را به دور دستش پیچید و سریعاً سوار موتور شدیم و به سمت بیمارستان صحرایی حرکت کردیم.وقتی به نزدیکی خط پدافندی که مقر فرماندهی لشکر در آن مستقر بود رسیدیم، به من گفت: برویم پیش آقامرتضی، گفتم: دست شما زخمی شده و دارد از آن خون میریزد، خودم بعد از این که شما را رساندم، گزارش خط را به آقامرتضی میدهم، ولی او قانع نشد و مرا مجبور به رفتن به مقر فرماندهی کرد و دستی که زخمی شده را در لابهلای پیراهن خود مخفی کرد، بهطوری که کسی متوجه زخمی شدن او نشد.
حدود نیمساعت گزارش کامل اطلاعات خط را به فرمانده لشکر داد که من به آقامرتضی گفتم آقای طوسی زخمی شده که بلافاصله او را به سمت بیمارستان صحرایی که در فاو مستقر بود بردم که همان باعث مرخصی چند روزه او به پشت جبهه شده بود.* از رادیو عراق خبر شهادت محمدحسن را شنیدممیکائیل فرجپور از فرماندهان واحد اطلاعات و عملیات لشکر ویژه 25 کربلا در دوران دفاع مقدس میگوید: این حقیر بهواسطه حضور در واحد اطلاعات با فرماندهی آشنا شدم که برای من یک شخصیت همهجانبه بود. در میدان شناسایی دلاور بود و در عبادت عارف و در اخلاق خلوص نیت و صفای وجودی او بینظیر بود.حضور شهید طوسی در واحد اطلاعات اعتبار این واحد را در مقایسه با لشکرهای دیگر برتر جلوه میداد، هوش، ذکاوت، درایت و تدبیر او در امور اطلاعاتی زبانزد بود، قابلیت فرماندهان جنگ ریشه در شم اطلاعاتی آنها داشت، شهید طوسی بهواسطه این ویژگی قابلیت فرماندهی لشکر را یافت و علاوه بر هدایت اطلاعاتی هدایت عملیاتی را هم بهعهده داشت و خیلی زود در نظر فرماندهان عالیرتبه جنگ شناخته شد و برای اقدامات راهبردی بهعنوان فرد مورد اطمینان در اقدامات مد نظر فرماندهان قرار گرفت.داخل سنگر بودیم و درباره ورود به خاک عراق از طریق مواضع عراق با هم بحث میکردیم که پس از مشورت زیاد قرار شد من و آقای مرشدی 48 ساعت در خاک عراق پشت خط دشمن پنهان شویم تا اطلاعات لازم را برای عملیات آتی فراهم کنیم.تمام تدابیر لازم منظور شد ولی سرنوشت ما به اسارت رقم خورد، همیشه غبطه شهید طوسی را در اسارت داشتم تا این که از رادیو عراق شهادت شهید طوسی را شنیدم و تمام امید دیدارم در اسارت محو شد.* اگر مال خودمان میشدیم که اینجا نبودیم!برادر فیروزآبادی از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا می گوید: در اوایل زمستان سال 63 قرار شد که لشکر 25 کربلا در کردستان منطقه عملیاتی سردشت به همراه یگانهای دیگر عملیاتی داشته باشند، به همین منظور باید گروه بررسی به منطقه میرفتند که باید فرمانده وقت لشکر سردار محمدحسن کوسهچی به همراه معاونتهای عملیات و اطلاعات و پشتیبانی و ... به سردشت میرفتند.در روز موعود بنده به اتفاق فرمانده و جانشین لشکر، معاون عملیات و پشتیبانی و ... در پادگان سپاه سردشت حاضر شدیم.ساعت 3:30 دقیقه الی 4 بعد از ظهر بود که سردار مصطفی ایزدی فرمانده قرارگاه حمزه نیز به پادگان رسید، به اتفاق سردار ایزدی در محوطه پادگان مشغول به صحبت بودیم که یک دستگاه تویوتا وانت قدیمی وارد پادگان شد؛ متوجه شدیم که ماشین معاون اطلاعات لشکر است، وقتی به نزدیک ما رسید وانت توقف کرد.متوجه شدیم شهید طوسی از پشت ماشین که با نایلون پوشش داشت، پایین آمد، سردار ایزدی با او احوالپرسی کرد و پرسید: «کجا بودید؟» او در جواب گفت: «از اهواز میآیم».سردار ایزدی با ناراحتی پرسید: «با این ماشین و در همین وضعیت؟» شهید طوسی گفت: «بله مگر مشکلی دارد؟» سردار ایزدی گفت: «شما مال خودتان نیستید که هر طور دلتان بخواهد عمل میکنید». شهید طوسی گفت: «اگر مال خودمان میشدیم که اینجا نبودیم!» در این حال سردار ایزدی او را در آغوش گرفت و سخت بوسید.منبع:فارسانتهای پیام/